خرید بک لینک
دوست همان به که بلاکش بود عود همان به که در آتش بود جام جفا باشد دشوارخوار چون ز کف دوست بود خوش بود زهر بنوش از قدحی کان قدح از کرم و لطف منقش بود عشق خلیلست درآ در میان غم مخور ار زیر تو آتش بود سرد شود آتش پیش خلیل بید و گل و سنبله کش بود در خم چوگانش یکی گوی شو تا که فلک زیر تو مفرش بود رقص کنان گوی اگر چه ز زخم در غم و در کوب و کشاکش بود سابق میدان بود او لاجرم قبله هر فارس مه وش بود چونک تراشیده شده ست او تمام رست از آن غم که تراشش بود هر کی مشوش بود او ایمنست گر دو جهان جمله مشوش بود مفخر تبریز تو را شمس دین شرق نه در پنج و نه در شش بود 995 دیدن روی تو هم از بامداد درد مرا بین که چه آرام داد در دل عشاق چه آتش فکند جانب اسرار چه پیغام داد چون ز سر لطف مرا پیش خواند جان مرا باده بی جام داد صافی آن باده چو ارواح خورد کاسه آلوده به اجسام داد صافی آن باده ز ارواح جو زانک به اجسام همین نام داد در تبریزست تو را دام دل رحمت پیوسته در آن دام داد 996 گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد کاه نبود او که به بادی پرید آب نبود او که به سرما فسرد شانه نبود او که به مویی شکست دانه نبود او که زمینش فشرد گنج زری بود در این خاکدان کو دو جهان را بجوی می شمرد قالب خاکی سوی خاکی فکند جان خرد سوی سماوات برد جان دوم را که ندانند خلق مغلطه گوییم به جانان سپرد صاف درآمیخت به دردی می بر سر خم رفت جدا شد ز درد در سفر افتند به هم ای عزیز مرغزی و رازی و رومی و کرد خانه خود بازرود هر یکی اطلس کی باشد همتای برد خامش کن چون نقط ایرا ملک نام تو از دفتر گفتن سترد 997 پیرهن یوسف و بو می رسد در پی این هر دو خود او می رسد بوی می لعل بشارت دهد کز پی من جام و کدو می رسد نفس اناالحق تو منصور گشت نور حقش توی به تو می رسد نیست زیان هیچ ز سنگ آب را سنگ بلاها به سبو می رسد

برچسب: نویسنده: behroz تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 17:11

صفحه بندی